تبليغاتX
عشق حقیقی

 

حیا در حضور خدا

 

روایت است است که روزی پیامبر(ص) نزد چوپان گوسفندانش رفت،(حضرت

 

مشاهده فرمودند که) چوپان، لباسش را درآورده بود. چون پیامبر(ص) را دید،

 

لباسش را بر تن نمود. حضرت(ص) فرمودند : « برو! ما نیازی به چوپانی تو

 

نداریم، چون ما خاندانی هستیم که کسی را که ادب خدا نگاه ندارد و در خلوت

 

از او حیا ننماید ، به کار نمی گیریم.»

 

داستانهای عارفانه در آثار استاد حسن زاده آملی ، تالیف عباس عزیزی

 

رساله لقاءالله ، ص 193-194

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمد در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 0:23 |

 

سگی بر روی جنازه

 

صاحب فضیلت ، تقوا و ایمان ، مرحوم دکتر احمد احسان که سالها مقیم

 

کربلا بود و چند سال آخر عمرش مجاور قم بود و در همانجا مرحوم و مدفون

 

گردید تقریبا در 25 سال قبل در کربلا نقل فرمود که روزی جنازه­ای را دیدم

 

که جمعی او را به حرم مطهر حضرت سیدالشهدا (ع) به قصد تبرک و زیارت

 

می­برند ، من هم همراه مشیعین رفتم ، ناگاه دیدم روی تابوت ،سگی سیاه

 

وحشت­انگیز نشسته است ، حیران شدم برای اینکه بدانم آیا دیگری هم می­بیند یا

 

تنها من این امر غریب را مشاهده می­کنم ، از شخصی که سمت راست من حرکت

 

می­کرد پرسیدم پارچه­ای که روی جنازه است چیست ؟ گفت شال کشمیری است .

 

گفتم به روی پارچه چیز دیگری می­بینی ؟ گفت نه . همین سوال را از آنکه سمت

 

چپ من بود کردم و همین پاسخ را شنیدم . دانستم که جز من کسی نمی­بیند ، تا درب

 

صحن رسیدیم ناگاه آن سگ از جنازه جداشد تا وقتی که جنازه را از حرم مطهر و

 

صحن شریف برگرداندند ، باز در خارج صحن آن سگ را با جنازه دیدم همراهش

 

به قبرستان رفتم ببینم چه می­شود ، در غسالخانه و تمام حالات ، سگ را دیدم که به

 

جنازه متصل است تا وقتی که میت را دفن کردند آن سگ هم در همان قبر از نظرم

 

محو گردید .

 

کتاب داستانهای شگفت

 

 

+ نوشته شده توسط محمد در جمعه هفدهم آذر 1385 و ساعت 23:1 |

یا ایّها الانسانُ ما غرّک بربِّک الکریم (6)

 

الّذی خَلَقَکَ فسَوَّکَ فَعَدَلَکَ (7)

 

فی ایِّ صورَةٍ ما شآءَ رکَّبَک (8)

 

 

اى انسان چه چيز تو را در برابر پروردگار كريمت مغرور ساخته؟ (6)

 

همان خدايى كه تو را آفريد و منظم ساخت (7)

 

و در هر صورتى مى‏خواست تو را تركيب نمود (8)

 

سوره مبارکه انفطار

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 6:14 |

حیایی غریب از سگ

 

مرحوم آقای بلادی فرمود یکی از بستگانم که چند سال در فرانسه برای

 

تحصیل توقف داشت در مراجعتش نقل کرد که در پاریس خانه ای کرایه

 

کردم و سگی را برای پاسبانی نگهداشته بودم ، شبها درب خانه را

 

می بستم و سگ نزد در می خوابید و من به کلاس درس می رفتم و

 

بر می گشتم و سگ همراهم به داخل خانه می شد .

 

شبی مراجعتم طول کشید و هوا هم به سختی سرد بود به ناچار پشت

 

گردنی پالتوی خود را بالا آورده گوشها و سرم را پوشاندم و دستکش

 

در دست کرده صورتم را گرفتم به طوری که تنها چشمم برای دیدن

 

راه باز بود ، با این هیئت درب خانه آمدم تا خواستم قفل در را باز

 

کنم سگ زبان بسته چون هیئت خود را تغییر داده بودم و صورتم را

 

پوشانده بودم ، مرا نشناخت و به من حمله کرد و دامن پالتو مرا گرفت

 

و فوراً پشت پالتو را انداختم و صورتم را باز کرده صدایش زدم . تا

 

مرا شناخت با نهایت شرمساری به گوشه ای از کوچه خزید . در

 

خانه را باز کردم هر چه اصرار کردم داخل خانه نشد . به ناچار در را

 

بسته و خوابیدم .

 

صبح که به سراغ سگ آمدم دیدم مرده است . دانستم از شدت حیا

 

جان داده است .

 

این جاست که باید هر فرد از ما به سگ نفس خود خطاب کند که چقدر

 

بی حیاییم. راستی که چرا از پروردگارمان که همه چیزمان از او است

 

حیا نمی کنیم و ملاحظه حضور حضرتش را نمی نماییم؟

 

امام سجاد (ع) در دعای ابی حمزه می فرماید:

 

« انا یا رب الذی لم استحیک فی الخلأ و لم اراقبک فی الملأ او لعلّک

 

بقلّة حیائی منک جازیتنی».

 

کتاب داستاهای شگفت

 

تالیف شهید ایت الله دستغیب

 

 

+ نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 و ساعت 9:1 |

دلا غافــــل ز سبحانی چه حاصل ؟

 

اسیـــر نفس شیـطانی چه حاصل ؟

 

بود قــــدر تو افـــــزون از ملائک

 

تو قدر خود نمی دانی چه حاصل؟

 

 

+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 و ساعت 5:58 |

 

خدای من چه بسا عیبها که بر من مستور ساخته ای

 

ومرا از افشای آنها رسوا نکرده ای وچه بسا گناه که بر

 

من پوشیده ای و مرا به به آن مشهور نساخته ای و چه

 

بسا آلودگیها و زشتی ها که بجا آورده ام و پرده آن را بر

 

من ندریده ای ..........آنگاه این همه لطف مرا از تعقیب

 

بدیها باز نداشته است

 

دعای ۱۶ صحیفه سجادیه

 

امام سجاد ( ع )

+ نوشته شده توسط محمد در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 و ساعت 19:27 |

عمری بگذشت و همگی بی خبریـم

 

غافل ز یقینی که همه در سفریـــــم

 

بگذشت شبــــاب و خبر آمد ز خزان

 

امروز ز دیروز گنــهکارتریــــــــــم

+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 و ساعت 17:40 |

لحظه به لحظه به

 

 

مرگ

 

 

نزدیکتر می شویم ، به

 

 

خدا

 

 

چطور؟

 

 

خوب روی این جمله فکر کنید .واقعا هر لحظه ،نه ،هر سال چقدر

 

به خدا نزدیک می شویم ؟ اصلا به خدا نزدیک می شویم ؟

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 و ساعت 23:23 |

عشق بازی را چه خوش فرهاد مسکین کرد و رفت

جان شیرین را فدای جان شیرین کرد و رفت

یادگاری در جهان از تیشه بهر خود گذاشت

بیستون را گر زخون خویش رنگین کرد و رفت

عاشق باید این جوری باشه .ما چقدر برای رضایت خدا حاضریم

جونمون رو نه، فقط بعضی از خواسته هامون رو فدا کنیم.فقط

بعضی از خواسته ها

گفتم که مایی ما،ما را ز ما جدا کرد

گفتا که محو ما شو وانگه ببین که مایی

موفق و پیروز باشید. 

+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه هشتم مرداد 1385 و ساعت 8:50 |

امروز یه مطلبی رو از آیت الله بهجت(دامت برکاته) می خوندم که

 

خیلی خوشم اومد و چون دیدم بی ارتباط با وبلاگ ما نیست و

 

خصوصا که به اسم وبلاگ هم خیلی مربوطه نوشتمش تا شما

 

عزیزان هم از اون بهره مند بشید . در ضمن این مطلب از

 

استفتائات عرفانی هست که از آیت الله بهجت شده است.

 

التماس دعا

 

سؤال :چندی است که اسیر محبت به شخصی شده ام و عنان

 

از کفم ربوده شده ، چه کنم ؟

 

جواب :عاقل ، به اکمل و اجمل انفع و ادوم محبت پیدا می کند ،

 

ترجیح می دهد محبت او را بر محبت غیر؛ با اینکه محبت اکمل،

 

دافع شرور و بلیات است، به خلاف محبت غیر .

 

کتاب فریادگر توحید(درباره آیت الله بهجت)

 

تهیه و تنظیم : دفتر انتشارات انصاری

+ نوشته شده توسط محمد در جمعه سی ام تیر 1385 و ساعت 21:12 |

به هر مشکلی سلام کنیم

 

 

توی یه موزه معروف که با سنگ های مرمرکف پوش

 

 شده بود،مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته

 

شده بود که مردم از راههای دور و نزدیک واسه دیدنش به

 

اونجا می اومدن.کسی نبود که اونو ببینه و لب به تحسین باز

 

نکنه.

 

یه شب سنگ مرمری که کف پوش اون سالن بود؛با مجسمه

 

شروع به حرف زدن کرد وگفت:

 

-این منصفانه نیست!چرا همه پا روی من می ذارن تا تو رو

 

تحسین کنن؟!مگه یادت نیست؟! ما هر دومون توی یه

 

معدن بودیم،مگه نه؟من خیلی شاکی ام!

 

مجسمه لبخندی زد و آروم گفت:

 

-یادته روزی که مجسمه ساز خواست روت کار کنه چقدر

 

سر سختی و مقاومت کردی؟

 

-آره،آخه ابزارش به من آسیب می رسوند.آخه گمون کردم

 

می خواد آزارم بده.آخه تحمل اون همه درد و رنج رو نداشتم.

 

و مجسمه با همون آرامش و لبخند ملیح ادامه داد:

 

-ولی من فکر کردم که به طور حتم می خوام ازم چیز بی نظیری

 

بسازه.به طور حتم بناست به یه شاهکار تبدیل بشم.به طور

 

حتم در پی این رنج گنجی هست.پس بهش گفتم هر چی می خوای

 

ضربه بزن،بتراش وصیقل بده. ودرد کارهاش و لطمه هایی رو

 

که ابزارهاش به من می زدن به جون خریدم و هرچی بیشتر

 

می شدن،بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشم.پس امروز

 

نمی تونی دیگران رو سرزنش کنی که چرا روی تو پا

 

 می ذارن و بی توجه عبور می کنن.

 

 

بله عزیزان ! رنج و سختی ها هدایای خالق مهربون

 

هستی به من و شما هستن و یادمون باشه قراره

 

اون قدر خوشگل بشیم که خودمون هم نمی تونیم از

 

الان باور و تصور کنیم .

 

پس بیایید از این به بعد به هر مسـأله و مشکلی سلام

 

کنیم و بگیم خوش اومدی واز خودمون بپرسیم:

 

این بار اون لطیف بزرگ چه موهبت و هدیه ای برامون

 

فرستاده؟

 

اقتباس از مجله جوانان امروز شماره1932

 

دوشنبه 1 خرداد 1385

 

+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 و ساعت 23:7 |

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان امد وقت است که باز آیی

+ نوشته شده توسط محمد در جمعه دوازدهم خرداد 1385 و ساعت 6:49 |